رستـــــــــــآکــــــــــ

روزی درختـــــــــ تنومندیــــــــــ خواهم شد

رستـــــــــــآکــــــــــ

روزی درختـــــــــ تنومندیــــــــــ خواهم شد

پیام های کوتاه
محبوب ترین مطالب

مردابی به نام گذشته

دوشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۷، ۰۱:۱۶ ب.ظ
هیچ وقت آدمی نبودم که در گذشته بمانم و لحظه به لحظه‌اش را به دلایل مختلف مرور کنم. همیشه به راحتی از تمام اتفاقات خوب و بدی که آنقدر از وقوع‌شان زمان رفته بود که بشود به آن‌ها گفت گذشته به راحتی عبور می‌کردم. نه تلخی‌هایش دلم را می‌زد و نه شیرینی‌اش به مذاقم سازگار بود.
گذشته برای من واقعا معنای گذشته را می‌داد. چیزی که دیگر تمام شده و دلیلی ندارد ثانیه‌ای را برایش صرف که نه، هدر بدهی!
اما حالا هر روزم را در گذشته زندگی می‌کنم.
تمام روز به زمین چسبیده‌ام و به سقف زل می‌زنم. گاهی هم خیره می‌شوم به دیوار گل گلی روبه‌رویم. در تمام ثانیه‎ها غرق در زمان و مکانی‌ام که رفته اند و دیگر به من تعلق ندارند. یکسره تحلیل می‌کنم و تمام اتفاقات خوب و بد را کنار هم می‌چینم تا شاید دلیلی پیدا کنم برای گذشته‌ای که تیره و تار بنظر می‌رسد.
این اولین بار است که من در گذشته گیر کرده‌ام و برای فردا و روزهای بعدترش هیچ برنامه‌ای ندارم.
شاید دلیل این حال بی‌حالی همین مرداب گدشته باشد که دارد مرا در خودش غرق می‌کند.

یک عصر پنج‌شنبه بستم که دیگر نیایم. همین قدر سریع و یکهویی.
بستم که لااقل حالا حالاها نباشم اما نمیدانم چرا، خیلی یکهویی‌تر تصمیم گرفتم بنویسم تا شاید بهتر شوم.
  • روگــ آ

نظرات (۱۵)

خب اون قر شادی رو که قبلا دادم :)
در نتیجه میرسیم به سوال پیچ کردن :دی
عاشق شدی؟
چی شده؟
پاسخ:
:))
آقای مدیری:|
عاشق ؟ نمیدونم!
البته این قضایا به عشق ربطی نداره.
در گذشته گیر کردم
به قول استیو تولتز تو جز از کل: 
«گذشته توموری بدخیم و لاعلاج است که تا زمان حال خود را می‌گسترد.»
پاسخ:
قبلا انقدر پیگیر نبود اخه:|
پس عاشق شدی :دی
چند بار و کی بود ؟ :))

بی شوخی چرا گیر کردی باید یه اتفاقی باعث این تغییر و مشکل شده باشه
پاسخ:
الله اکبر! ول کن خواهر من!

بله سلسله اتفاقاتی باعثش شدن:|
خب بیا بگو چی شده؟ نذار من پیرزن با شمشیر بیام سراغت 
پاسخ:
هیچی.
اذیتم کردن 
هرکاری خواستن کردن بعدشم انداختنم بیرون!
اکثراً تو این مرداب گیر هستیم
پاسخ:
تازگی‌ها گیر افتادم توش!
اااع :| بیام نصف شون کنم؟ 
پاسخ:
نه قربانت مرسی:))
  • ابوالفضل ...
  • بشین فیلم و سریال ببین وگرنه این فکر وخیال‌ها حسابی دیوونه‌ت می‌کنن...

    تصمیمات آنی پشیمونی‌های تندی هم دارن...
    پاسخ:
    مرسی از راهنماییت.


    از تصمیمات آنیم راضیم!پشمیون هم نشدم از اول هم قرار نبود تا ابد ببندم برم!
    سلام. بازگشت به خیر :)

    اگر موضوع این‌قدر مهم نیست که سال بعد هم همین‌قدر فکرمشغولی به همراه داشته باشه، همین الان رهاش کنید. از این‌ چیزها تو زندگی باز هم پیش میاد. نگذارید زیاد درگیر کنه شما رو.

    و این که -نیز- یدالله فوق ایدیِ اونایی که اذیت کردن :))
    پاسخ:
    سلام:) تشکر!
    نمیدونم سال بعد هم بهش فکر میکنم با این روش یا نه  ولی از اون چیزایی هست که هیج وقت یادم نمیره و تاثیر بزرگی رو زندگیم گذاشته. درگیر شدیم رفت آقا!

    متاسفانه در این مورد حس میکنم خدا داره فقط‌ نگاه میکنه!بعد میگه خوردی بنده‌ی من؟نوش جونت بعدیشم تو راهه.
  • chefft.blog.ir 💞💕
  • سلام
    به نظرم هر چی با خودت تنها باشی بدتر داغون میشی، باید کنار دوستات باشی😊
    پاسخ:
    سلام
    خودمم همین نظر رو دارم ولی به راستی کدامین دوست؟
    دوستام اکثرا دورم ازن. و اون دوتایی هم که نزدیکن چقدر اثرگذارن مگه؟
  • chefft.blog.ir 💞💕
  • دوستای بیانی منظورمه
    راستش دوست واقعی منم پیدا نکردم تا به حالا، البته دوست زیاد دارما ولی ..
    پاسخ:
    دوست بیانی زیاد دارم 
    التفات بنما شما به همین کامنتا:)
    مسئله اینه من خودم حالم خوب نیست!
    تا خود خدا نیاد بگه بابا تو مقصر نبودی این وضع ادامه داره:|
    خود خدا باید چجوری بیاد بگه خب؟
    پاسخ:
    نمیدونم!
    اگه نمیاد بگه هم یه حرکتی بزنه.
    وایستاده اون‌ دور داره نگاه میکنه فقط-_-
  • مهدی صالح پور
  • یه جایی توی زندگی هست که مثل بولدوزر از روی گذشته رد میشی. رد میشی و اونقدر حالت خوب میشه که حد نداره. اون روز رو برای همه آرزو دارم :)
    پاسخ:
    مرسی مرسی:))
    خیلی دوست دارم به اون روزا برگردم:)
    انگار تو، منِ چند سال پیشمی! خیلی زجر کشیدم تا بتونم از اون مرداب خلاص شم ولی می ارزید، واقعا می ارزید... فقط هیچ وقت از رهایی ناامید نشو و تمام تلاشت رو بکن... خدا، خدا، خدا؛ بدون دست خدا نمیشه بیرون اومد...

    پاسخ:
    هومممم
    اره واقعا خدا لازمه ولی کوش؟
    خدا رو میگی کوش؟ 
    منم حسش نمی کردم، زمانی بهش رسیدم که خیلی ناامید شده بودم و از اعماق قلبم خواستم که باشه... 
    پاسخ:
    آره بابا
    بیاد وسط ماجرا! خودشو قاطی و درگیر داستان کنه:)
    می دونم کلیشه ایه حرفم ولی چاره ای جز این نداری دختر... خودتو از این مرداب بکش بیرون که بی رحمانه غرق می کنه... 
    پاسخ:
    دارم یه تلاشایی میکنم:))
    کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">