رستـــــــــــآکــــــــــ

روزی درختـــــــــ تنومندیــــــــــ خواهم شد

رستـــــــــــآکــــــــــ

روزی درختـــــــــ تنومندیــــــــــ خواهم شد

پیام های کوتاه
محبوب ترین مطالب

۶ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

مردابی به نام گذشته

دوشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۷، ۰۱:۱۶ ب.ظ
هیچ وقت آدمی نبودم که در گذشته بمانم و لحظه به لحظه‌اش را به دلایل مختلف مرور کنم. همیشه به راحتی از تمام اتفاقات خوب و بدی که آنقدر از وقوع‌شان زمان رفته بود که بشود به آن‌ها گفت گذشته به راحتی عبور می‌کردم. نه تلخی‌هایش دلم را می‌زد و نه شیرینی‌اش به مذاقم سازگار بود.
گذشته برای من واقعا معنای گذشته را می‌داد. چیزی که دیگر تمام شده و دلیلی ندارد ثانیه‌ای را برایش صرف که نه، هدر بدهی!
اما حالا هر روزم را در گذشته زندگی می‌کنم.
تمام روز به زمین چسبیده‌ام و به سقف زل می‌زنم. گاهی هم خیره می‌شوم به دیوار گل گلی روبه‌رویم. در تمام ثانیه‎ها غرق در زمان و مکانی‌ام که رفته اند و دیگر به من تعلق ندارند. یکسره تحلیل می‌کنم و تمام اتفاقات خوب و بد را کنار هم می‌چینم تا شاید دلیلی پیدا کنم برای گذشته‌ای که تیره و تار بنظر می‌رسد.
این اولین بار است که من در گذشته گیر کرده‌ام و برای فردا و روزهای بعدترش هیچ برنامه‌ای ندارم.
شاید دلیل این حال بی‌حالی همین مرداب گدشته باشد که دارد مرا در خودش غرق می‌کند.

یک عصر پنج‌شنبه بستم که دیگر نیایم. همین قدر سریع و یکهویی.
بستم که لااقل حالا حالاها نباشم اما نمیدانم چرا، خیلی یکهویی‌تر تصمیم گرفتم بنویسم تا شاید بهتر شوم.
  • روگــ آ

تابستان خود را چگونه گذراندید؟(1)

چهارشنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۷، ۰۶:۱۲ ب.ظ
آقا اجازه! ما می‌خواستیم امسال تابستان یک دوربین عکاسی بگیریم.از آن‌هایی که نسبتا خفن است.
بعدش آقا برویم کلاس و یک چیزهایی در باب عکاسی بیاموزیم. بعدترش برویم با این نرم‌افزارهای خفن ادیت و تدوین سر وکله بزنیم و خروجی های خفن و ناب تولید کنیم تا در آینده چیزی بشویم برای خودمان.
اقا اجازه!
ما تا دست جنباندیم که برویم دوربین بخریم ناگهان قیمت‌ها سر به فلک گذاشت. آقا الان انقدر گران شده که حتی نمی‌توانیم در لنزش را بخریم:|
سرتان را درد نیاورم آقا! حالا ما باید بنشینیم و حسرت بخوریم تمام تابستانمان را آقا.
خدایی دیگر حتی نمی‌شود به دوربین فکر کرد. از بس گران شده آدم خیال برش می‌دارد که تصورش هم پولی باشد:|
آقا اجازه! ما که پروژه‌یمان منتفی شد و خب به قول بابا حالا که چیزی نشده اما آقا ملت جچوری نان شب خود و خانواده‌یشان را تامین می‌کنند؟


پ.ن: آی روحانی!آی مسئول! آی شخص اول نظام!
می‌دونید از رویاها و خواسته‌هامون دارید با بلدوزر عبور می‌کنید؟

پ.ن‌تر: یه دوربینی میخواستم بخرم اولش حدود 4 تومن بود.سه هفته پیش با 6 تومن میشد جمعش کرد و مام گفتیم خب باشه.دیشب که تصمیم نهایی شد باید 10 تومنی هزینه میکردم! که خب طبیعتا جواب خودم برو گمشو بچه بود و جواب بابا حالا الان نه توانش نیست و جواب مامان این بود باشه بعدا که تهرانی.الان رفت و آمدم سخت برات!
  • روگــ آ

هفته ای که کشت تا تموم بشه

جمعه, ۸ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۱۷ ب.ظ
شرحی بدم از هفته ای که تا الان که کمتر از دوساعت به پایانش مونده و هنوز نتونسته بکشتم پس قوی ترم کرده:|
اینجوری که جنگ از بعد چیتگر شروع شد و تا الانم ادامه داره. انقدر قوی و مقتدرانه ضربه ی اول رو زد که کل خوشی دورهمی رو پوکوند. یادم اومد که چقدر بی رحمانه شرکت در مراسم چهلم عمه رو پیچوندم! یادم اومد جدی جدی 40 روزه عمه رو ندارم. 40 روزه کسی نیست ناراحت باشه از تهران بودنم و ندارمت دیگه من! اون شبو روز بعد به این گذشت که باور کنم نیستی. سخت گذشت. من نرفتم چون دیگه نمیتونستم اشکای اون همه آدم که برام عزیزن رو تحمل کنم. دیگه نفس نداشتم خردشدن بابا رو ببینم. این نتیجه ی ورژن جدید منه که خودخواهانه تصمیم میگیره. نتیجه ی جنگ های قبلی!
شنبه و یکشنبه و تمام روزهای تا چهارشنبه به استرس گذشت به استرس نمره هایی که میومدن. معادلاتی که پیش روم بود و چیدمان اتاق برای ترم بعد.
من این ترم خیلی خونده بودم و نمیخواستم شکست بخورم. میترسیدم از شکست خب. کمترین دغدغه ی این هفته همین نمره ها بود. ساده ترین مشکلم به واقع!
اما چیدمان اتاق! وقتی با بچه هایی هم اتاق باشی که هنوز بچن و انقدر بزرگ نشدن که بتونن حرف بزنن و بحث کنن و از مشکلاتشون بگن مجبور میشی هی با حرکات سوسکی اطلاعات جمع کنی تا تصمیم بگیری چه خاکی بر سر بریزی. سپرده بودیم به سپید تا تکلیفمونو روشن کنه اما حرفاش نگرانم میکرد! قرار بود اخر هفته برگردم و این بلاتکلیفی داشت از درون دیوونم میکرد.
خبر خوب این روزای سیبی، دیدن حریر بود. دو ساعت از دوشنبه که ای کاش همینجوری کش میومدن و هیچ وقت ساعت شش عصر نمیشد مثلا:|
چهارشنبه اما بدترین روز درسی این دو ترم گذشته بود.انقدر بد که بعد 6 واحد امتحان دادن زنگ زدم به مامانو عین بچه های ابتدایی غر زدم! غر مطلق.انقدر داغون که قرارمو با یگانه(آن نیمه ی دیگر من:) ) کنسل کردم، با بچه ها بیرون نرفتم و حتی میخواستم کوه پنچشنبه رو هم نرم!
پنجشنبه با حاجی اینا قرار بود برم کوه. فکر میکردم که خب این قراره پایانی خوش باشه برای این هفته ی تراژدیک اما اشتباه میکردم:|
بدیهتا کوه خوش گذشت با اینکه تک تک ایستگاه ها حرص خوردم که سر وقت نمیرسم به قرار و حس میکردم قطار کندتر از همیشه حرکت میکنه.
به هر سختی و ضرب و زوری که ممکن بود خودم رسوندم اون بالا!
صبحانه چسبید چون به اندازه ی دم افطار گشنم بود:|
خوش گذشت چون نوع جدیدی از منچ رو تجربه کردم و مهم تر این که من بردم:))
اما برسیم به سخت ترین قسمت این هفته!
پنجشنبه شب:|
همه چیز مربوط بود به هم سوییتی هام و هم اتاقی هام. نمیخوام مسئله رو شرح بدم چون ناخودآگاه یه طرفه به قاضی میرم!
هرچند حق با من بود و من هیچی نگفتم.عین یک آدم ضعیف از دور نگاه کردم و چیلیک چیلیک اشک ریختم.
سپید یک نصفه شب اومد پیشم. گفت آخرین وعده ای که خوردی چی بوده؟ گفتم صبحونه. خیلی نگران گفت که دیدی خودتو؟ داری بی جهت آزار میدی خودتو.
نجاتم داد با حرفاش و مهربونی هاش. عین یه مامان دلسوز غذا برام آورد و حالمو خوب کرد. اجازه داد راحت تو بغلش گریه کنم و کنار بیام با شرایط سخت و عجیبم. به همه گفتم، شما هم بدونید! سپید رسما بهش میخوره فرزند پیامبری چیزی باشه بس که خوبه.
از این آدم ضعیف و محتاجی که دیشب بودم متنفرم.
درسته که خسته شدم اما باید ادامه بدم. خیلی زشته که نیمه کاره رها کنمو برم.
این جنگی بود که خودم پارسال انتخابش کردم!

پ.ن: ولی سیستم اینه که من هربار بهم خیلی خوش گذشته، بعدش قشنگ حالم گرفته شده. هم این هفته هم هفته ی پیش!
پ.ن تر: چجوری دلتون میاد از دورهمی ها و بیرون رفتنا با بلاگرا بگذرید؟ خوش میگذره ها. یه بار امتحان کنید:)

  • روگــ آ

بیاید کودکستانی نباشیم

دوشنبه, ۴ تیر ۱۳۹۷، ۰۲:۵۸ ق.ظ
و راه حل تمام مشکلات چیزیست جز حرف زدن مگه؟
چرا احمقانه ترین راه ها رو انتخاب میکنیم پس؟ چون می‌خوایم با قدرت هر چه تمام‌تر اثبات کنیم مقطع مناسبمون کودکستان هست ولاغیر:)
وقتی با کسی مشکل داریم باید بریم بهش بگیم من با این کار و رفتارت مشکل دارم نه اینکه به اینرسی اجازه بدیم ما رو در جامون ثابت نگه داره و از علوم غیبی بخواهیم که به فرد منظور الهام کنه که ما به فیلان دلیل ازش ناراحتیم!
یا افرادی که باهاتون در ارتباطن باید با اجنه در ارتباط باشن که بفهمن شما دقیقا چتونه؟
یا وقتی که میفهمیم اشتباه کردیم چرا از موضعمون کوتاه نمیایم و عمیقا تلاش میکنیم تندیس بلاهت رو بهمون بدن؟
بعضی وقت ها عذاب وجدان گند خودمونه که انقدر وحشی و پرخاشگرمون می‌کنه!
دقیقا اونجایی که می‌فهمیم مقصریم و اشتباه کردیم یا یه چیزی تو همین قسم اما هنوز انقدر بیخودی مغرور و کودکسال هستیم که عوض درست کردن و جبران کردنش یا یه عدر خواهی ساده،بدون تیکه و کنایه، یعنی عذرخواهی که شبیه فحش نیست، هی قضیه رو کش می‌دیم!
باید بشینیم یه گوشه ساکت و آروم و با آرامش و قوه‌ی عقل تصمیم بگیریم نه با پرخاش و قوه‌ی کینه و تلافی:)

پ.ن: بنویسید وی از زخم خوردگان بود و هیچگاه نفهمید او چه مشکلی باهاش داشت! خیلیم از علوم غیبی کمک خواست ولی نتیجه نداد:/


  • روگــ آ

وقتی همه خاطره های لعنتیت به حرف میان

جمعه, ۱ تیر ۱۳۹۷، ۰۷:۰۰ ب.ظ
اردیبهشت عوضی بود و خرداد نامردتر از هر ماه دیگری.
اردیبهشت تو را از من گرفت و خرداد هر روز نبودنت را به رخم کشید.
اردیبهشت سالهاست ماه بدی بوده اما از خرداد توقع داشتم که بیاید و بغلم کند و نبودت را کمرنگ کند.
باورت میشود امروز که تیر شروع شده 40 روز از نبودنت گذشته؟
مثل کودک لجبازی قصد ندارم نبودنت را باور کنم نه الان و نه هبچ وقت دیگری.
تمام روزهای این 40 روز سالها طول کشید سالها!
دیگر حس آدم های 19 20 ساله را ندارم، زیر لب آهنگ زمزمه کردنهایم خیلی مسخره و خارج از ریتم شده،
لی لی رفتن و پیچ و تاب خوردن هایم حین طی کردن ولیعصر بیش از حد مضحک شده، لیمونادها خیلی خیلی احمقانه دیگر مزه ی قبل را نمی دهند حتی!
مثل روز روشن است که خنده هایم  کج و کوله و مصنوعی شده اند و هیچ لذتی برایم پایدار نیست.
همه چیز آنقدر پوچ جلوه می کند که نه ناراحتم می کند و نه حتی خوشحال!
من تورا از دست دادم اما برایم تمام نشدی و یکسره از تو، از نشانه هایت و خانوده ات فرار می کنم تا نبودنت آوار نشود روی سرم!
شاید من یک خیره سر باشم که به حدی کافی برایت عزاداری نکرد و آنطور که شایسته ات بود برایت اشک نریخت اما من بیش از نزدیکانت دلتنگت می شوم و حرفاهایم را به دیوار ها می گویم!
من انطور که شایسته ی خودمان بود نبودنت را به سوگ نشستم...
گفته بودم اردیبهشت عوضی بود و خرداد نامردتر از هر ماه دیگری؟

  • روگــ آ

low battry

جمعه, ۱ تیر ۱۳۹۷، ۱۲:۴۹ ق.ظ

چشاتو ببند اشک بریز!
بسه دیگه چرا همه جا میخندی؟
تا کی قراره غم هارو به روت نیاری؟
من حالم اونقدری خوب نیست که نشون میدم!
من کم آوردم اقا تموم کنید این بازیو:/
بسه دیگه نمیخوام بخندم!

من حتی اونجایی که باید خودم باشمم خودم نیستم! تصور عموم اینه که من حالم خوبه چون نیشم تا بنا گوش بازه ولی الان در همین نقطه در همین حال و ساعت باید بگم کم آوردم و هیچ چیزی برای چنگ زدن بهش و وصل موندن ندارم. حتی منتظرم یه چیزی پیدا بشه همین ته مونده ی اتصال رو هم قطع کنه راحت شیم بریم.

اینجایی که هستیم اگه جهنم نیست چیه پس؟

من همونیم که یک ساعت پیش با شور و شوق پیام به این و اون دادم ولی الان از درون تهیم!

دیگه نمیخوام ادای ادمای خوب دربیارم!

+موزیک: خب ممکنه ربطی نداشته باشه ولی ممتد پلی میشه:|

  • روگــ آ