رستـــــــــــآکــــــــــ

روزی درختـــــــــ تنومندیــــــــــ خواهم شد

رستـــــــــــآکــــــــــ

روزی درختـــــــــ تنومندیــــــــــ خواهم شد

پیام های کوتاه
محبوب ترین مطالب

۹ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

رها در بند

شنبه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۴۱ ب.ظ
روی تخت دراز کشیده بودم و در رهاترین حالت ممکن وحیدآنلاین را اسکرول می‌کردم. چند روزی بود که نخوانده بودمش. رسیدم به آخرین پست. توییت‌های فائزه عبدی پور بود راجع به حکم صادر شده برای همسرش، محمد شریفی مقدم.
دیگر احساس رهایی نداشتم. تمام عضلاتم، به خصوص فک و چانه‌ام، را منقبض شده یافتم. احساس سرما کردم و قطره‌ای اشک هم ریختم.
نه برای ماجرای عاشقانه‌ی بینشان، نه برای سنگینی و ظالمانه بودن حکمش، که برای آدمی که محکم پای اعتقاداتش و دیدگاهش ایستاده است.

پ.ن1: از صحت حکم و این آدم مطمئنم.
پ.ن2: من حتی از انتشار پست‌هایم منصرف می‌شم. شاید بیشتر به حال خودم گریستم!
  • روگــ آ

از همان نوشته‌های خیلی معمولی(1)

شنبه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۵۰ ب.ظ
داشتم داد میزدم.
توی اتاق روبه‌روی آینه ایستاده بودم و هوار می‌کشیدم.
می‌ترسیدم از اینکه جای دستم روی صورتم بماند و گرنه حتما سیلی‌ای هم بر گونه‌های خیسم می‌نشاندم.
حوصله‌ توضیح دادن نداشتم. نمی‌خواستم نشانه‌ای بماند که تا مدت‌ها مجبور باشم برای هرکس به فراخور حالش دروغی سرهم کنم.
چشم‌های پف کرده و قرمز و صدای خش‌دار را با یک سرماخوردگی هم می‌شود توجیه کرد، حتی در تابستان.
  • روگــ آ

بیا بپریم

پنجشنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۷، ۰۳:۵۷ ب.ظ

درست نمیدونم از کجا شروع شد که حالا به اینجا رسیدیم. به این نقطه که فقط خودمونو داریم و یه جامعه پسمون زده.

هیچ چیزی برام روشن و دقیق نیست اما اینو با تمام وجود مطمئنم که اگه هزاران هزاران بار هم که برگردم به اون نقطه و اون روز و ساعت، بازم انجامش میدم. نمیذارم ترس از آینده و تاریکی‌هاش مانع بشه برای شکل گرفتن لحظه‌های خوب و شیرین.

هرچقدم که بعد از این بیفتیم تو تاریکی و غم مهم نیست.

محتاط بودن تو کارمون نبود پس بذار از این به بعدم نباشه.

احتیاط شرط عقله ولی ما که عاقل نیستیم. هستیم؟ نگو که این روزا و سختی‌ها عاقلت کرده که این عقل نیست، ترسه.

بیا بازم مثل قبل بزنیم به دل خطر. دوباره شروع کنیم کارایی رو که تو نقطه‌‌ی شروعش از  هم خدافظی میکردیم و دل‌تنگ میشدیم. بیا دوباره راه‌هایی رو بریم که ممکن بود آخرش دوباره بهم نرسیم.

رسیدیم هربار...

بیا این بار دست همو محکم بگیریم و دوباره بپریم. بپریم برای عقایدمون و دغدغه‌هامون.

همونایی که تا الان جنگیدیم براشون. بیا دوباره بجنگیم برای آرمان‌شهرمون. بیا دوباره خودمون باشیم مهم نیست که برای بار هزارم همه رهامون کنن، ما دستای همو سفت گرفتیم.

  • روگــ آ

تابستان خود را چگونه گذراندید؟(۲)

سه شنبه, ۲۳ مرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۴۰ ق.ظ

به عکس زیر توجه فرمایید:)

خب در شرح عکس بگم که یک خوابگاهی که مکان ثابت نداره میز تحریرم نداره به خصوص اگه تمام عمرش رو تخت و در پشت میز تاشو درس خونده باشه. میز مذکور تو انبار خوابگاس پس به یاد ایوم قدیم پهن گشتم رو تختم:))

دیگه بگم لپ‌تاپ از جهت ارتباط با دنیای بلاگری و فیلم دیدن و اندکی پژوهیدن هست در تصویز.

کتاب‌ها که واضحن. باید بگم قلم نسیم مرعشی بد نیست اما محتوای آنچنانی نداره و از آنا گاوالدا به مراتب بهتره و خب بد نیست این کتابش رو یکبار بخونید. جامعه شناسی هم چیزی هست که دوست دارم و الان اگر برگردم به اول راهنمایی بیخیال جو زیبای المپیاد میشم و میرم دنبال انسانی.

گوشی همراه که اخیرا حس میکنم معتادش شدم و هیچ راهی برای ترک ندارم. شاید بهتره بگم این اعتیاد رو دوست دارم:)چون سر نمیشه تابستون بدون وجودش:|

سررسید و دفترچه و پلنر همشون برای این هستن که بنویسم. خلاصه‌های کتابا و دیالوگ‌های فیلما و برنامه‌هامو به امید منظم شدن که در تمام این سال‌ها هیچگاه رخ نداده.

آیا انسان بدون هندزفری میتواند به زیست ادامه دهد؟خیر

آیا یک عینکی می‌تواند بدون عینک کاری کند؟خیر

اون زیر لیوانی پینک فلوید هم تک شده چون یاور همیشه مومنش،ماگ لنزیم، نیست و جاش خالیه تو  عکس:)

و اما مهم تر از همه ثبت کننده‌ی این عکسه. دوربین قشنگی که پس یک دوره  تلاش فرسایشی به دست اومد:)

پ.ن: من زرد می‌نویسم اما آدم زردی نیستم. هممون همینطوریم. ما هم دغدغه‌های متعالی داریم و به وقتش‌ از غنی کننده‌های اورانیومیم ولی خفن بودنمونو تو چش و چال کسی فرو نمیکنیم:)انی وی اون بالا یه ضربدر هست که بزنی خوشحال میشم:)

پ.ن۲: ملت شمام از اینکارا بکنید.باحاله:))

  • روگــ آ

آدمی که در تابستان سرما می‌خورد بی‌عرضه است

دوشنبه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۷، ۰۳:۱۳ ق.ظ

چند روزیست که از خدای منان خواستارم که وقتی چشمانم را میگشایم، تن و بدنم درد نکند، گلویم نسوزد و چشمانم قد ابرهای جنگل ابر پف پفی نشده باشد اما تا به امروز هر بار خدا به خواسته‌ام پشت کرده و لبخند زنان با نوای حقته این روند ادامه داره از کادر خارج شده.

چه می‌شود که در تابستان سرما می‌خوریم؟

یکی از دلایل اصلی و مهم این است که با خانواده در گرم یا سرد بودن فضای خانه به توافق نمی‌رسم و حتی نمی‌توانم برادر اندک سالم را با خود همراه کتم. در نهایت کولر دلبندشان را تا خود صبح روشن می‌گذارند و تا صبح هی باد به تو می‌خورد و تو اجتناب میورزی تا سرما نخوری اما نهایتا صبح با یک رستاک سرما خورده مواجه می‌شوی. راه حل چیست؟ به سان زمستان پتو را تا خرخره بالا بکشی.

دلیل بعدی این است که می‌روی تهران، کسی نیست ببینی‌اش و علافی و می‌روی دانشگاه و سپس مسجدش.کسی نیست گرم است می‌روی نزدیک یکی از این سردکننده‌ها که اتفاقا رو‌به‌روی کولر هم هست دراز میکشی و آنگاه که در اوج خوابی افرادی می‌رسند و کولر و سردکننده را باهم روشن می‌کنند و ناخودآگاه سرما می‌خوری. راه حل چیست؟ از قبل با تعدادی دوست هماهنگ کنید تا در تهران علاف نباشید که بروید در مسجد بخوابید.

و اما دلیل آخر،عاملیست انسانی.بله دخترعموی گیجی که به جای اینکه پتو را به تو بدهد که روبه‌روی کولری می‌‌برد با خودش در گرم‌ترین نقطه‌ی ممکن و می‌کشد رویش و صبح غر می‌زند که چه گرم بود بو گند عرق گرفتم. راه حل چیست؟قبل خواب فیلم ترسناک نبینید تا دخترعمویتان گیج نزند.

نهایتا اینکه من بی‌عرضه ام که در تابستان سرما خورده‌ام‌.

  • روگــ آ

تعریفی از عشق

دوشنبه, ۸ مرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۰۰ ب.ظ
از دید من عشق اون احساس کنجکاوی سیری ناپذیر برای دونستن از یک نفره. عطشِ گفتگو و فهمیدنِ جهان‌بینیش. وقتی عاشقی به صورت خستگی ناپذیری دوست داری ازش بدونی.
هرچی عاشق تر باشی بیشتر میشناسی طرفت رو. بعضی ها در حد یک صفحه کتاب میشناسن، بعضی ها هم در حد ارشیو کتابخونه‌ی ملی. اون شور و آتش خانه برانداز معروف هم تو همین مرحله بروز پیدا میکنه و حتی اگه بروزش کامل نباشه یه چیزی از درون بهت میگه دیگه تمامه و "لایمکن الفرار".
مرحله ی بعد شیداییه. حتما برای این مرحله است که گفتن عشق در حوصله پیداست و نه در های و هوی. کنجکاوی و تکاپو فروکش کرده و ساعت های توی سکوت میگذرن و احساسات در بستر سکون و آرامش به حد اعلا میرسن. پیوند روح‌ها و انحلالِ درونِ هم فکر کنم توی همین مرحله است که اتفاق میوفته. توی این مرحله حالات عرفانی در عشق تجربه میشه که کامل ترین نمونه اش عشق بین مولانا و شمسه.
عشق های کمی  به مرحله‌ی شیدایی و دنیای ساکت و آرومش میرسن. توی این مرحله عشق در روزمره جاریه.
اما درباره‌ی عشق پنهان، عشق پنهانی هیچ وقت فرصت تولد و دیده شدن و شکوفایی نداشته. عشق پنهانی، عشق محک نخورده است. عشق در معرض واکنش معشوق معنا پیدا میکنه.
اما شاید بهترین تعریف از عشق رو ناظم حکمت بیان کرده اونجایی که میگه:" نه در نگاه اول ...
بلکه عشق در اخرین نگاه است،
زمانی که میخواهد از تو جذا شود
آنگونه به تو می نگرد...
همان اندازه دوستت داشته است..."

پ.ن: از اینستای یک دوست.
  • روگــ آ

گلایه

جمعه, ۵ مرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۴۳ ب.ظ

من الان باید دوربین نیکونم با لنز 18-135 ام رو برمیداشتم و سه پایه و این متعلقاتش رو هم.

در حالیکه چیزهایی از دوره ی عکاسی یاد گرفتم، کولمو مینداختم رو دوشمو میرفتم برای رصد امشب!

اما صد آه و افسوس که دوربین نخریدم بس که گرون شد:| و یکی از خفن‌ترین کارای ممکن رو دارم همینجوری از دست میدم:|


پ.ن: امشبو نشینید تو خونه. اگه میتونید جمع کنید بزنید به دل طبیعت. کویر مثلا:) اگه هم نه برید رو پشت بوم و لذتشو ببرید.

منم برنامم پشت بوم بود ولی دارم راهی کویر میشم:)) از اندک مزایای محل زیستم:|


پ.ن‌تر: به خودم، به درونم قول دادم هر جوز شده تا اخر تابستون بخرم دوربینو تا کم‌تر هی حسرت بخورم:| دست دو مطمئن سراغ دارین؟

  • روگــ آ

نظامی که گند زده‌است!

چهارشنبه, ۳ مرداد ۱۳۹۷، ۰۶:۱۸ ب.ظ
دو ترم گذشت. دو ترم رو تو بهترین دانشگاه گذروندم. دو ترم مهندسی شیمی رو تو قطبش خوندم.
هر روز صبح به دانشگاهی رفتم که آرزو و خواسته‌ی قریب به اتفاق تمام دانش‌آموزانی است که این روزها با آنها در ارتباط هستم و هر روز میپرسند ببخشید شما چقدر در روز درس میخوندید؟ یا مثلا ببخشید برای فلان درس کدام کتاب را جویده اید؟ و آن‌ها درست در نقطه‌ای هستند که فکر می‌کنند کنکور مهم‌ترین اتفاق زندگیست و دانشگاه چه تاثیر شگرفی روی آن‌ها خواهد داشت! مثلا اگر به شریف بروند پروفسور حسابی می‌شوند و اگر همین شهر خودمان بمانند مجسمه‌ی بلاهت لقب می‌گیرند.
هیچ کدامشان نمی‌دانند بعد از کنکور چه خاکی باید برسرشان بریزند و نمیدانند قرار است ریاضیاتی به مراتب سخت تر از ریاضیات که کنکور که به زور 20 30 درصد میزنند بخوانند. آنها فقط می‌خواهند شاخ کنکور را بشکنند و من را، منی که این روزها بیش از پیش به میزان بی‌خاصیت و عوضی بودن خود آگاهم را الگو قرار داده اند.
و چرا هیچ کدامشان نمی‌‌خواهند کمی انسان‌تر باشند؟
چرا در بین دانش‌آموزان دیگر کسی از سر تفریح و علاقه سمت کتاب‌هایی که دید و هویت به خواننده  می‌دهد نمی‌رود؟ چرا هیچ عوضی‌ای این نظام آموزشی مزخرف را بازبینی نمی‌کند؟
چرا من در آستانه‌ی 20 سالگی تازه باید یادم بیاد پس هدف و معنای زندگی چه می‌شود و اصلا انسان چیست؟
این روند غلط آموزشی همواره طوری ذهنم را در اختیار گرفته بود که هر وقت می‌خواستم فکر کنم خودم به خویشتنم میگفتن هیس الان وقت درس و تلاش است و فکر نکن!
همین منی که حالا در به در هرجا دستم می‌رسد می‌روم دنبال آدم‌هایی که ذره‌ای فقط ذره‌ای بتوانند از علامت سوال‌های ذهنم کم کنند قبلا تمام افکارم را به گوشه می‌راندم!
تازه این منی که حالا حس می‌کند ابلهی بیش نیست تمام دغدغه‌اش کنکور نبود! و همان سال کنکور هم کلی دیگر چیزهای دیگر بود و زندگی اجتماعی را آموخته بود اما این بخت برگشته‌هایی که همه‌ی زندگیشان کنکور شده چه می‌شوند؟
اصلا یادگرفته‌اند با کسی جز کتاب‌هایشان تعامل اجتماعی داشته باشند؟
اینها می‌روند دانشگاه و ترم یک به دو نرسیده دلداده می‌شوند و روال مسخره‌ای را شرو می‌کنند و جو را به لجن می‌کشانند. چون هیچ کس به آن‌ها یاد نداده تا با جنس مکملشان ارتباطی درست داشته باشند و با یک نگاه و دو سلام دل از کف ندهند! چون نمی‌دانند دانشگاه برای اینست که رفیق و دوست خوب پیدا کنی نه اینکه ترم دو بروی بگویی من شما را میخواهم و اگر تو نشود دیگر عاشق نخواهم شد!
اینها می‌روند در خوابگاه ها می‌شوند همان کسی که چون تو لیف را در جای درست میگذاری ولی باب میل او نیست پس او هم می‌رود موهایش را در آشپزخانه شانه می‌کند! می‌شوند آدم‌هایی که ذره‌ای جنبه و شعور زندگی اجتماعی ندارند و زندگی را به کام سایرین زهر می‌کنند!
من همه‌ی این‌ها را می اندازم گردن این نظام آموزشی که کاری کرد که حتی خانواده‌ها یادشان برود فرزندی که زاییده اند را تربیت کنند! و مادامی که نمره‌ی زاده‌ی‌شان خوب است مشکلی نیست.
هر روز که از پله‌های رشت پایین می‌آمدم با خود میگفتم پس کی قرار است کسی آدم بشود؟

خوب یا بد این دو ترم رفت و من عوض شدم! انقدی که از بیرون برای خیلیا خیلی خوب شدم!انقدی که بهم بگن وارسته و فروتن و این چیزا! ولی هی من خودم بیشتر حالم بهم خورد از خودم! از این همه حقیر بودن و کوچک بودن از این همه دیر فهمیدن! از اینهمه نفهمیدن و از این درون آشفته!
من به طور کلی شاید آدم موفقی به نظر بیام ولی خودم میدونم که چه چیزایی رو باختم!

  • روگــ آ

تاییدش میکنم.

منم باور نمی‌کنم عمه زیر خروارها خاک خوابیده باشه و بذاره ما انقدر بی‌تاب باشیم.

بعد این دیالوگ دوباره شروع کردیم بی‌هوا همه چی خوردن. هرچی که سر قبر بود و بهمون تعارف می‌شد یا حتی نمی‌شد.

درست مثل وقتی که عزیز رفت.

اون روزام منو زهرا خیلی غذا و خوراکی می‌خوردیم و همه فکر میکردن ما بهتریم که پرخور شدیم.

کسی با خودش فکر نکرد که این یه جور واکنش دفاعیه. هیچکی نگفت شاید اینا دارن داغون‌تر میشن.


پ.ن: سرطان ذره ذره هم بیمار رو آب می‌کنه هم اطرافیان رو خون به جگر. سرطان یه کاری می‌کنه باهات که هیچ وقت یادت نمی‌ره چی اومده سرت!

  • روگــ آ