نقابـــ ها


هر روز صبح که از خواب پا میشوم نقاب خندانم را روی صورتم میگذارم...

با لبخند وارد جمع خانواده میشوم گویی که چیزی رخ نداده است...

گویی شب با گریه و جیغ های ممتد در خواب سپری نشده است....

به کوچه قدم میگذارم انگار از هر شادی شادترم و از هر خوشبختی خوشبخت تر...

و هیچ کس نمی تواند (بهتر بگویم:نمیخواهد) ببیند پشت این نقاب چه خبر است...

خود نقابی دارد که درد هایش را پشت آن پنهان کرده و درگیر آنهاست و اصلا وقت ندارد که درگیر تو معضل هایت شود...

نتیجه اش میشود جامعه ی امروز ما

جامعه ســـ  ر   د امروز ما...

میشود یک مشت آدم خوشحال دروغین با نقاب های رنگی رنگی..

میشود آدم های کم تحمل و پرخاشگر و خسته ....

 

پ.ن:دکمه ریست فکتوریه آدما کجاشونه دقیقا؟

  • يكشنبه ۵ دی ۹۵
Designed By Erfan Powered by Bayan